آشپزباشي

vendredi, février 24, 2006

اولاً ممنون از دوستاني که حال و احوال بنده و اهل بيت را جويا شدند. همه خوبند و خوبيم و بهتريم و دعاگوي ذات اقدس شهرياري شما!
ثانياً من باب رعايت حال ميرزا پيکوفسکي، ديگه اون پايين مطلب ننوشتم که "ادامه دارد…"! اما خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد که بخش آخر قضيه "اوترو" باقي مانده که به ناچار هفته‌ي آتي به زيور طبع آراسته خواهد گرديد. گفتم اعلام "تداومش" را اينجا بشارت بدهم که بنده خدا سنکوپ نکند!
راستش از شوخي گذشته قبلاً هم اعتراف کرده‌ام به کرّات، که عدم توانائي در خلاصه نويسي يکي از 58 عيب بزرگ من است (که تا حال شناسائي شده البته).
به اين "خلاصه نويسان" از جمله همين ميرزاي معروف فوق‌الذکر هم به شدت حسادت مي‌کنم. خيلي دلم مي‌خواهد بتوانم يک موضوع را آنطور که دلم مي‌خواهد در يکي دو پاراگراف بيان کنم. مثل خيلي از وبلاگ‌هائي که مي‌خوانم. اما میسرم نيست! حالا از اين موضوع اوترو و مشابه آن مي‌گذرم که به عللي خلاصه نويسي نمي‌طلبيد اما اين واقعيت است که روزگار دراز نويسي بسر آمده. مثل همه چيز ديگر که خلاصه شده.... مي‌دانم.
زندگي امروزه اينطور است، وقت طلاست! به ويژه وقتي صحبت وبلاگ مي‌شود ان هم وبلاگ‌هاي تيپ وبلاگ بنده، خواننده مي خواهد لب مطلب را بخواند و برود به کار و زندگي و هزار درد بي درمانش برسد…
اما از بنده بر نمي‌آيد. شرمنده هستم. راستش خودم هم بتدريج از خواندن مقالات طولاني يا نوشته‌هائي از اين دست خسته مي‌شوم. اما….
بهرحال همين است که هست. آش با جاش! اما براي رعايت حال خودم هم که شده ديگه دنباله‌دار نخواهم نوشت. مجله که نيست، وبلاگ است! اصلاً فکر مي‌کنم اين "سپيد و سياه" دوران طفوليت و خواندن پاورقي‌هائي مثل "به دنبال آفتاب" و "زنان آمازون" و "نادر فرزند شمشير" و…در ابتلاء بنده به اين مرض بي‌تاثير نبوده…
حالا بفرماييد به کار و بارتان برسيد. مرحمت عالي مستدام. به خانم بچه‌ها سلام برسانيد.


...................................................................................