سفرنامه هلنداز دهات ما تا آمستردام چهل پنجاه کیلومتری راه بود و تازه میرسيدی لب آب! اگرچه که هرجای هلند باشی به تعبیری "لب آب" هستی. از
لب آب هم باید سوار کشتی مسافرکش میشديم که مجانی بود و سريع. ماشينها را در خيابانی پارک کرديم سوار قايق شديم. اين مهماندار پرمحبت ما میگفت یردن اتوموبیل در داخل شهر آمستردام وحشتناکترين و زجرآورترين کار ممکن است. نمیدانم بار اول چه بلائي سرش آمده بود که اينجور واهمه داشت. اينقدر هم به اين قضيه حساس بود که شبها موقع بازی سربسرش میگذاشتيم که "هرکی باخت بايد فردا ماشین رو ورداره بره آمستردام يه دور بزنه بياد!"
"ميوه"ی ملی میهنی! در هلند
از دو فقره کبابپز موجود يکی را به گياهدوستان اختصاص داديم تا با بی رحمی تمام اين مخلوقات بیآزار خداوند را
بريان کنند و با سبعيت تمام به نیش بکشند! خودمان هم معصومانه بال و ران جوجه میخوردیم.
خيابان روبروی ايستگاه راهآهن مرکزی شهر، حدود ظهر يک روز غير تعطيل. اسم خيابان را فراموش کردهام. ساختمان سمت چپ خيایان هم بنظرم ساختمان بورس آمستردام بود. سمت راست، آنجا که تابلوي نئون هست يک بارـرستوران بود که من بیتوجه از مقابلش گذشته بودم اما چند متر جلوتر عيال آستينم را کشيد که برگرد يه چيزی نشونت بدم که حظ بصری هم برده باشی! برگشتيم و توی پياده رو جلوی يک در دولنگه شیشهای دودی رنگ ايستاديم. از اين اتوماتيکها. بعد از چند لحظه يک مشتری بیرون آمد و در باز شد و ما تويش را هم ديديم! يونيفورم خانمهای "سرو کننده" تا آنجا که میشد تشخيص داد بيش از ده دوازده سانت پارچه نبرده بود. آن هم ململ آبي خوشرنگ با حاشيه توری قرمز! ميخواستم از نظر مردم شناسی و مطالعات اجتماعي، بيشتر روی قضيه باريک شوم اما عيال فرمودند بسه! بريم که از بقيه عقب افتاديم.
پارکينگ سه طبقه در کنار کانالی بزرگ، که شايد بيش از سه چهار هزار دوچرخه گنجايش داشت و جای خالي هم نداشت. در تمام شهر هم کنار نرده کانالها و پياده روها دوچرخه پارک بود.
ايستگاه مرکزی راهآهن که مشغول تعميرات و مرمتش بودند.
اينها هم که معرف حضور هست. همان پارسال عکسش را گذاشته بودم. از چوب يک نوع کاج سوئديست و عموما هم وارداتی يعنی در خود هلند ساخته نمیشد. بغل اين بساط هم يک تلويزيون کوچک، طرزساخت آن را نمايش میداد که تماشا هم داشت. میگفتند بين خانمهای هلندی خيلي طرفدار دارد و در "گفتگو"های خانوادگی نقش اساسی بازی میکند!
ما که به کافی شاپ و اين حرفها نرسیدیم اما در مغازههای توريست پسند،
يک قفسه هم به ارائهي اين قبیل محصولات اختصاص داشت از کاعذ مخصوص بگير تا انواع "علوفه" قابل استنشاق! و کلی خرده ريز عجيب غريب ديگر. جوانان گردشگران محترم هم با تعجب و علاقه به اين قفسه ها نگاه میکردند و گهگداری چيزکی هم می خريدند.
بساط يک آبنبات فروش دوره گرد در ميدان جلوی شهرداری (يا شورای شهر)
داخل يک
مغازهي صابون فروشی که دختر سياهپوست فروشندهاش اولاً فرانسه هم حرف میزد و ثانياً با مهربانی اجازه داد از بساط داخل مغازه عکس هم بگيريم. دو چيزي که در آن چند روز اقامت، ديگر وصال نداد!
يک
آپارتمان نقلی و خوشگل در سه طبقه. ميزبان میگفت هلند از معدود جاهائی هست که در آن به راحتی میشود ماشين ظرفشوئی و رختشوئي و يخچال و و کابينت آشپزخانه...با عرض غير معمول پيدا کرد. بسياری از منازل راه پلههاشان آنقدر باريک است که وسائل استاندارد با ابعاد معمول از آن عبور نمیکند.
اين هم
پيازهای معروف هلندی. از لاله و نرگس بگير تا شير مرغ و جون آدميزاد در گلفروشیهاشان پيدا میشد. در بعضي مغازه ها هم قوطيهاي فلزي حاوی بذر "علوفه" میفروختند برای کسانی که تازگی "جنس" برایشان اهميت داشت و دوست داشتند محصول حياط خودشان را مصرف کنند!
ساختمانی
چند طبقه، قدیمی و
زيبا، که گويا اخيرا دستی به سر و رويش کشيده بودند.
تازه
دوچرخهاش مالی نيست! طوقههايش زنگ زده. با اين همه چهارتا قفل بهش زده بود. ميزبان می فرمود در طول اين ده دوازده سال از من يکی چهارتا دوچرخه دزيدن! اما روي هم رفته قضيه ظاهرا خيلي حاد نبود فقط حضرتش میگفت اينجا بعضيها علاوه بر دوچرخهي معمولي که مثلا باهاش سرکار هم می روند، يک دوچرخه "پلوخوری" هم دارند که گاهي تا سه چهار هزار يورو! قيمت دارد و با آن جائي نميروند که مجبور باشند در خيابان پارکش کنند!
سوار بر اين
"بَتوموش" (بقول فرانسويها)، گردشی يک ساعته روي کانالهای آمستردام کرديم و ساختمانهای زيبای کوچه پسکوچههايش را با "موسيقی متن" توضيحات مختصر راهنما، که همان راننده قايق بود تماشا کرديم. بعد هم گشتي در آبهاي بندر که زهرهي مرا آب کرد و بعد هم که خوشبختانه صحيح و سالم بازگشت فرموديم به همان کانالهاي آرام و بی تلاطم.
اسم قايقاين هم
"ناخدا" که هرچه دريانوردياش خوب بود، انگليسياش افتضاح بود! يعنی در تلفظ لااقل.
ظاهراً اين قايق برای خودش داستانی داشته و بازديدکنندگانی سرشناس از روي نيمکتهای چوبی آن به سياحت آمستردام رفتهاند و عکسهای بزرگ پنج شش نفرشان را آن بالاي ايستگاه ورودی قايق من باب تبليغات نصب کرده بودند. از جمله اعليحضرت مرحوم خودمان،
"شاه پارس"، و
ايشان و
ايشانشايد ادامه داشته باشد!...
16:27
آشپزباشی.....